لحظات تلخ
عباس نساج یگانه بیدگلی :
بعد از اینکه در عملیات بیت المقدس در سال 1361 مجروح شدم به پشت جبهه منتقل گردیدم . بعد از مدتی برای ادامه درمان روانه شهرمان (آران و بیدگل ) شدم . در بین راه یک بسیجی مجروح را دیدم که چهره ای نگران و ناراحت داشت .
به او گفتم : برادر چرا ناراحتی ؟
در حالی که نگاهش را به زمین دوخته بود ، لب به سخن گشود و گفت :
من و برادرم به جبهه آمدیم و هر دو در یک گردان در عملیات با هم بودیم . برادرم در عملیات شهید شد . حالا که به خانه بر می گردم تو این فکر هستم وقتی مادرم بپرسد بردرت کو ؟! چه جوابی بدهم ؟
گریه امانش نداد و زانوهایش را در بغل گرفت . آنچنان گریه می کرد که تمام اطرافیان را متاثر نمود .
سعی کردم با جملاتی او را دلداری دهم . زمان گذشت . 45 روز بعد ، همین صحنه برای خودم پیش آمد ولی با وضعیتی حساس تر و دشوار تر !
در عملیات رمضان با برادرم محمد در یک گردان بودیم . من در عملیات مجروح شدن و برادرم شهید شد . به علت پاتک دشمن و عقب نشینی نتوانستیم جنازه او را به پشت جبهه منتقل کنیم . پیکرش همان جا ماند .
چند روز بعد بدون برادر و با بدنی مجروح رولانه خانه شدم .
لحظه ورود به شهر پاهایم توان حرکت به سوی خانه را نداشت .
هر لحظه فکری به ذهنم خطور می کرد . با دیدن پدر و مادرم ، همراه نبودن برادر را چگونه بیان کنم !؟
اگر بگویم او بعدا می آید ، نخواهند گفت : چرا برادر کوچکت را در جبهه تنها گذاشتی و خودت برگشتی ؟! اگر بگویم مجروح شده ، نخواهند گفت : : کجایش مجذوح شده و کجا بستری شده ؟!
و اگر بگویم شهید شده و تحمل شنیدن این خبر را داشته باشند و صبر داشته باشند ، نخواهند پرسید جنازه اش کو ؟ ! .... خدایا چه کنم ؟ خوبست برگردم به جبهه و تا جنازه برادرم پیدا نشود برنگردم . در همین افکار غوطه ور بودم که یم لحظه متوجه شدن جلوی منزلمان قرار دارم .
آه خدا ، کمکم کن ، صبرشان بده . نمی دانم چگونه زنگ در را بزنم ؟ در یک لحظه در منزل باز شد و مادرم مقابلم ظاهر شد .
لحظه به لحظه آنچه در طول چند روز اخیر به فکرم خطور کرده بود اتفاق افتاد . شاهد صحنه های فراموش نشدنی بودم . که در روحیه من اثر عجیبی گذاشت . این داغ انتظار بعداز گذشت سالها همچان بر دل پدر و مادر سالخورده ام سنگینی می کند .








